تبليغاتX
کاش امتداد لحظه ها تکرار با توبودن بود

کاش امتداد لحظه ها تکرار با توبودن بود

خدایا یاریم کن اگر چیزی شکستم دل نباشد


 

 

 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال منه تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی میشودبرگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

پاورقی:

دلم واسه من (خودم) تو  او  تنگ شده ... نه دنبال نگردین ما شما آن ها نداره

شاید دیگه من و تو ما نشویم

وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

دیگه...

نوشته شده در  ساعت 11:29  توسط هانیه  | 


جمعه دوم مرداد 1388

چقدر تنها ماندیم ....

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد

صداش
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما کوچاند داد

به شکل خلوت خودبود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير کرد
و او بشيوه ي باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر شد
هميشه کودکي باد را صدا مي کرد
هميشه رشته ي صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما ، يک شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا کرد
که ما به عاطفه ي سطح خاک دست کشيديم
و مثل لهجه ي يک سطل آب تازه شديم

و بارها ديديم
که با چقدر سبد
براي چيدن يک خوشه ي بشارت رفت

ولي نشد
که روبروي وضوح کبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله ي نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد
که ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يک سيب
چقدر
تنها مانديم...

 

نوشته شده در  ساعت 13:4  توسط هانیه  | 


پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388

دل به دریا باید زد

پشت دریاها شهری است

پای کاجش نهری است

که از آن کفتری میخورد آب

قایقی خواهم ساخت از جنس خیال

خواهم انداخت به آب

چه گوارا این آب

پس بیا گل نکنیم

اهل کاشان است او

پیشه اش می دانم

همچنان نقاشی است

گاهگاهی قایقی می سازد

مملوء از مروارید

دل تنهاییتان تازه شده ؟

چه صفایی دارد دل من تازه شود

مردم بالادست چه صفایی دارند

دل به دریا بستم

پشت دریا شهری است

قایقی باید ساخت

دل به دریا باید زد

 

 در انتهای عالم 

 دشتی است بی کرانه  

 فروخفته زیر برف  

 با آسمان بسته مه آلود 

 با کاج های لرزان آواره در افق
 با جنگل برهنه 

 با آبگیر یخ زده  

 با کلبه های خاموش  

 بی هیچ کورسویی
 بی هیچ های و هویی
 با خیل زاغهای پریشان
 خنیاگران ظلمت و غربت  

 از چنگ تازیانه بوران گریخته
 پرها گسیخته  

 با زوزه های گرگ گرسنه
 در زمهریر برف
 در پرده های ذهن من  

 از عهد کودکی  

  سرمای سخت بهمن و اسفند
 اینگونه نقش بسته است
 اهریمنی
 اما همیشه در پی اسفند
 هنگامه طلوع بهار است و ایمنی
 شب هر چه تیره تر شود آخر سحرشود

نوشته شده در  ساعت 14:49  توسط هانیه  | 


چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

کودکی که آماده تولد بود...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما

من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان

فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد

 بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری

ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او

را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

 نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن 

است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت

 کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی

از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه

در کنار تو هستم.

در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که

بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون

 به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

 اهمیت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

پاورقی:

امروز تولدمه تولدم مبارک (شدم ۱۶ ساله )

 

حالا همتون با صدای بلند بگین :

تولدت مبارک ........................

 

(دیگه ببخشین اینقدر تو مدرسه خوندیم و رقصیدیم و جشن گرفتیم که دیگه حوصله جشن گرفتن

توی وبلاگ رو نداشتم !!!!!)

نوشته شده در  ساعت 15:1  توسط هانیه  | 


دوشنبه دهم فروردین 1388

آخرین جرعه

... من مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح  

نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم ، می بینم ،من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم .

ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم .

تو بدان این را ، تنها تو بدان ،

تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز ،

ریسمانی کن از آن موی دراز ،تو بگیر ، تو ببند !

تو بخواه پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر هوا را ، تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش ،

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ،

(( آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ))

love.jpg love image by xosweetbabyox

كودكي

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن

و از من بخواه تا به تو بدهم  با خود فکر کرد و فکر کرد

گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم  

خداوند به او داد

گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

خداوند به او داد

اگر ..... اگر ....... و اگر........

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم  

خداوند گفت باز هم بخواه

گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم

گفت بخواه که دوست بداری

بخواه که دیگران را کمک کنی

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد  

رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست

در نگاه و لبخند دیگران

نوشته شده در  ساعت 23:45  توسط هانیه  | 


پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

یک آسمان پرنده

یک آسمان پرنده ‌، رها ، روی شاخه ها

در باغ بامداد

یک آسمان پرنده

                    سرگرم شستشو

در چشمه سار باد

یک آسمان پرنده

                   در جستن چمن

آزاد ، مست ، شاد

از پشت میله ها

بغضی به های های شکستم :

                                قفس مباد !

    

پاورقی :

بوسه ابتکاریست از طبیعت برای زمانی که احساس در کلام نمی گنجد

             

 

نوشته شده در  ساعت 14:27  توسط هانیه  | 


جمعه هجدهم بهمن 1387

تبریک وبم یه ساله شد

سلام دوستای گل خودم خوبین که انشاءالله ؟

۳۶۵ روز از ساخته شدن وبم گذشت چه زود !!

خوب یه جشن وبلاگی همتون دعوتین فقط دست پر بیاینا

سه چهار تا نظر بدین ثواب می کنین دل یه نفر رو شاد کنین

کیک هم زیاد هست پس زیاد بخورین (دیگه رژیم رو بذارین کنار)

اینم از کیک هر کی از این کیکا بخوره و نظر بده :

شب میام تو خوابش !!!

یک سالگی وبم مبارک

پاورقی :

پیشاپیش ولنتاین شما ولنیتاینی ها رو تبریک می گم

(۱۴ فوریه )

نوشته شده در  ساعت 19:37  توسط هانیه  | 


جمعه بیست و هفتم دی 1387

شور چیدن ...

آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا

عکس گنجشک افتاد در آب های رفاقت

فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه

باد می آمد ازسمت زنبیل سبز کرامت

شاخه مو به انگور مبتلا بود

کودک آمد

جیب هایش پر از شور چیدن ...

 

پاورقی :

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند

تنها آنان که با خود چتری به همراه دارند به کار خود ایمان دارند

 

نوشته شده در  ساعت 7:29  توسط هانیه  | 


چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

برف

الا ای برف ! چه می باری بر این دنیای ناپاکی ؟

بر این دنیا که هر جایش رد پایی از خبیثی است

مبار ای برف!

تو روح آسمان همراه خود داری

تو پیوندی میان عشق و پروازی

تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهی ها

تو که فصل سپیدی را سر آغازی

مبار ای برف !

پاورقی :

زندگی سازی است که در اختیار انسان است

خوب و بد نواختنش در اختیار اوست

ما محکومیم تا شاهد مرگ آرزو هایمان باشیم

آسمان شب را داشته باشیم و در حسرت یک ستاره بمیریم

نوشته شده در  ساعت 7:31  توسط هانیه  | 


پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387

قطار می رود

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام !!!

برای شادی روح پدر بزرگم صلوات بفرستید

نوشته شده در  ساعت 11:11  توسط هانیه  | 


جمعه بیست و ششم مهر 1387

خویشاوند خدا

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی .

پسرک در حالیکه پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد .

در نگاهش چیزی موج می زد انگاری که با نگاهش نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد انگاری با چشم هاش آرزو می کرد .

خانمی که قصد ورود به روشگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه . چند دقیقه بعد در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد .

- آهای آقا پسر !

پسرک برگشت به سمت خانم رفت .چشمانش برق می زد وقتی آن خانم کفش ها را به او داد .پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزانش پرسید :

- شما خدا هستید ؟

-نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم !

- آهان می دانست که با خدا نسبتی دارید !

 

خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد ...

برف

 

نوشته شده در  ساعت 10:58  توسط هانیه  | 


سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

زندگی

زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین خاطراتی که ز تلخی

جان می گسلد یک نفر در دل خاک یک نفر همسفر خوشبختی

یک تفر همدم با سختی هاست چشم تا باز کنی عمرمان می گذرد

ما همه همسفریم

زندگی راز بزرگی است که در ما جاری است زندگی فاصله آمدن و

رفتن ماست رود دنیا جاری است زندگی آب تنی کردن از این رود است

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ؟! هیچ !!!

 

 

نوشته شده در  ساعت 13:35  توسط هانیه  | 


دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

خانه دوست ....

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند

آرام گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستشوی دل هاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم

ای دوست خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست ؟!

خانه دوست

-------------------------

پاورقی :

لحظه ها خاطره اند زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست

big dreams

 

نوشته شده در  ساعت 16:18  توسط هانیه  | 


جمعه بیست و یکم تیر 1387

با عشق ممکن ...

خط می کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها معادله ها احتمال ها

خط زد به روی شاید و اما و هرچه بود

خط زد به روی قاعده هاو مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان هاو سال ها

از خود کشید دستو به خود نیز خط کشید

یعنی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسیدندو یک جمله ساختند

با عشق ممکن است تمام محال ها

هنگامی که آوازه ی کوچت

بی محابا در دل شب می پیچید

           سکوت ........

داغی است بر زبان سایه ها

        بازهم یادت .......

شرری می شود بر قامت باران های اشک

اینجا میان غم آباد تنهایی

به امید احیای خاطره ای متروک

روز ها گریبان گیر آفتابم

و شب ها

دست به دامن مهتاب

نمی گویم فراموشم نکن هرگز

ولی گاهی به یاد آور

رفیقی را که می دانم نخواهی رفت از یادش

 

 

 

نوشته شده در  ساعت 13:44  توسط هانیه  | 


جمعه سی و یکم خرداد 1387

تنهایی ............

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید

                        با حسرت جدا کردم ....

 

یک پنجره برای دیدن

    یک پنجره برای شنیدن

       یک پنجره که مثل حلقه چاهی

وباز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

          یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمانی رد

             یک پنجره برای من کافیست ....

ماهی شده بود باورش    تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهی ها   شاه ماهی میشه همسرش

ماهی باورش نبود          تور اگه بندازن سرش

      نگاه گرم ماهی گیر میشه نگاه آخرش

mahigir

 

نوشته شده در  ساعت 13:50  توسط هانیه  | 


یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

تولدم مبارک (یه آپ ویژه)

تولدددددددددددددددددددددددم مبارررررررررررررک

یه روز مقدس: ۱۶اردیبهشت سال هزارو سیصدوخرده ای

من به دنیااومدم تولدمو بهم تبریک بگین وگرنه ازکیک خبری

نیست راستی تارف نمی کنم اگه خواستین کادوبیارین اصلا

اشکالی نداره اگرم نخواستین کادو بیارین که بازهم بیارین

می دونم کیک که می خواین :

نظر و کادو یادتون نره

 

نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط هانیه  | 


چهارشنبه هفتم فروردین 1387

پنج وارونه !


ـ پنج وارونه چه معنا دارد ؟ ـ

خواهر کوچکتر از من پرسید

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت :

روی دیوار و درختان دیدم

بازهم خندیدم !

گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه

پنج وارونه به مینو می داد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و باخود گفتم

بعد ها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

ـ پنج وارونه چه معنا دارد ـ

 اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کس یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

تنهایی بگوچگونه اسمت رابنویسم؟وقتی اشک نمی گذارد

اسمت رابه همراه ستاره می نویسم چون مرابه یادشبهای تار

عشق می اندازد

بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را ؟

بگو چگونه بعد ازاین درک کنم لحظات تنهایی را

با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به این که تنهایم

بگذاری

بگو چگونه احساسم را بنویسم که دلم از تنهایی و بدون با تو

بودن خسته شده ....!

   

نوشته شده در  ساعت 17:56  توسط هانیه  | 


پنجشنبه یکم فروردین 1387

عیدتان مبارک

زمستان رفت .....

Image By Pic.Blogfa.Com

بهار آمد ...

در این عید باستانی :

طلوع شادی ها

                 غروب غم ها  

                             و ظهور آرزوهایتان 

را آرزومندم .    

نوشته شده در  ساعت 17:53  توسط هانیه  | 


دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

سال 1387 مبارک

سال نو آمدو ای کاش به ذهن کهنه بمانیم

مادر این خانه تکانی گل گلخانه اندیشه بمانیم

مادر این محفل خاموش فراموشی ها

سخن تازه بودن باشیم

و در این بادیه سختی ها

ما صبا در دل یاران باشیم 

و بهار نزدیک است .....

 

نوشته شده در  ساعت 13:39  توسط هانیه  | 


پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

معرفت را راه درازی هست تا ......

یکی بود یکی نبود

توی این دنیای نامرد یه دختر بود که نابینا بود که یه دوست پسر

داشت دختر قصه ما دوست پسرشو خیلی دوست داشت

وهمیشه می گفتاگه من دو تا چشم داشتم برای همیشه کنار

تو می موندم .یه روز یکی پیدا شد ودو تا چشماشو به دختر

قصه ما داد .دختر وقتی توانست ببینه دید که دوست پسرش

هم نابیناست دختر قصه ما که دیگه چشم داشتو می تونست

همه چیز رو ببینه برگشت و به دوست پسرش گفت : از پیشم

برو .......

پسر دلش شکست .....

و وقتی داشت می رفت لبخندی تلخ زد و گفت :

مراقب چشمای من باش .......  

نوشته شده در  ساعت 15:1  توسط هانیه  | 


درباره ي من

اینکه از هرسو آمده ایم با هر رنگ حرفی نیست حکایت در آسمان بی انتهای دوستی هاست آنجا که هر چیز آغاز می شود ...

--------
باسلام
من هانیه به دنیا اومدم در 16 اردیبهشت هزارو سیصد و هفتاد و سه
این وب در تاریخ 18 بهمن 1386 و فقط واسه دلم ساخته شده
امیدوارم از دیدن این وب لذت ببرید و بعد از دیدنش بی زحمت یه نظر کوچولو هم بدین

اینم اون یکی وبمه
www.ghatre-baroon.blogfa.com

×دوستتون دارم ×
 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

موضوع مطالب

خویشاوند خدا

لينک دوستان

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين

 

 
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس