... من مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم ، می بینم ،من به این جمله نمی اندیشم !
به تو می اندیشم .
ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم .
تو بدان این را ، تنها تو بدان ،
تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز ،
ریسمانی کن از آن موی دراز ،تو بگیر ، تو ببند !
تو بخواه پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش ،
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ،
(( آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ))

كودكي
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن
و از من بخواه تا به تو بدهم با خود فکر کرد و فکر کرد
گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... و اگر........
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران
